تبليغاتX
رنجی که می بریم
اينچنين مي گذرد روز و روزگار من
 کتاب
كتابخانه را پركردم از كتابهايي كه تنهايي ام را خالي كنند و بي درنگُ غرورُ افسوس خواندمُ خواندم تا بلكه در اندك لحظه ي غفلتم در تنهايي ياريم كنند غافل از آنكه اينان خود راهزنان آرامشند ...

كتابهايي كه خود بر چهره ي عبوسِ تنهايي ام داغي بزرگتر و افسوسي عميقترند

انبانِ ذهنِ آشفته را چه چيز آسوده خواهد كرد ؟؟

سياه مشق كردن بر صفحاتِ روزگار چگونه خوانده شوند اگر صفحات روزگارم سياه باشند ؟

بيهوده تلاش مي كنم

رنج را به هر رنگي بنويسيمُ بر هر صفحه اي ، خوانده شود يا هرگز ، همان رنج باقي خواهد ماند با تماميِ حجمش ...

|+| نوشته شده توسط کرم خاکی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391  |
 یه ای کاش دیگه

از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه. می فهمی چی می خوام بگم؟.... اونهایی رو که می گذارن و می رن رو دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم. این جوری خاطر جمع تره.

خداحافظ گاری کوپر
رومن گاری

کاش قبل از اینکه بریُ قالم بزاری این کتاب رو خونده بودم. تو گذاشتیُ رفتی ُ من نمی تونم دوسِت نداشته باشم !

میدونی چیه ؟!

الان هیچی برام باقی نمونده . میفهمی ؟

هیچی ...

جوری شدم که از ترس اینکه کسی قالم بزاره و بره از همه فرار میکنم . به خودم قول دادم به هیشکی نگم دوسِت دارم . حتی خیره به چشمای کسی نشم . آخه میدونی که چشمانُ نگاه اولین مرحله یِ دلدادگی و عادته !!!

 

|+| نوشته شده توسط کرم خاکی در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391  |
 ای کاش ...
و درین لحظه چقدر غبطه می خورم بر کسانی که نیستند و هستی را با تمامی شکوه و رنجش به جا نهادند و رفتند
وارث رنجهایشان شده ام بی آنکه بخواهم و بدانم
حتی نمی دانم این واژه ها تا چه اندازه در خود بزرگنمایی دارند و من تا چه اندازه در پشت آنها پنهان شده ام
ای خواب مرا دریاب ...
یاور همیشه همراه . مرا به دنیایی دگر ببر .
|+| نوشته شده توسط کرم خاکی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391  |
 عشق

دلم برایِ " عشق " می سوزد که بزرگی اش را در " معشوق " جستجو می کند

و چه واژه ی کوچکی ست " معشوق "

 

 

|+| نوشته شده توسط کرم خاکی در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391  |
 بهارانه

"دلم گرفته ست بی آنکه دلتنگت شده باشم


نیامده رفتی تا آمدنت را آرزویِ محال باشی


میخواستم بهارانه بسُرایمت


زیباییِ پاییز را بهانه کردی


و من ناشیانه زمستان را سرودم و ...


چه زمستانِ سردیست بهارِ امسال


کاش هرگز ترتیبِ فصل ها را نمی دانستم


روزِ میلادِ تو بهاری ست و من زمستان زاده ام


بهارانه بخوان سرودِ زمستانی ام را بهارِ من‏"

 

|+| نوشته شده توسط کرم خاکی در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391  |
 تا هستم پاياني نيست

دستِ تنهاييِ خود را بگيرُ برو ؛ هيچ كس همراه نيست ؛ همراهِ تو خاموشي ست .

خيره بر خاطراتِ دورِ ذهنِ بشري ام ، ديوانگي ام را مي نگرم .

شايسته نبود . ؟ .

شايسته نبود دلِ ريش ريشِ من در التهابِ دقايقِ بي پايانِ انتظار

شايسته نبود حرفهايِ خسته ام در گوشِ تو

شايسته نبود مفهومِ عشقِ من در ذهنِ تو

شايسته نبودي به روزُ روزگارِ غريبم

شايسته نبودم سواره بر اسبِ سپيدُ يال افشانِ روياهايت

شايسته نيست تاولُ كبوديِ ذهنم در سنگلاخِ خاطراتِ تو

؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟ . ؟

شايد بهتر باشد واژگان " آخرُ پايان ُ انتها وُ ... و هرآنچه كه ادامه اي ندارد را از ذهنم پاك كنم . تا هستم پاياني نيست بر هيچ مفهومي در ذهنُ زندگي ام . شايد هم از ابتدا اين واژگان به اشتباه پا به عرصه ي هستي نهاده اند

|+| نوشته شده توسط کرم خاکی در دوشنبه هفتم فروردین 1391  |
 پست آخر

سالهاست كه پيله ي تنهايي كشيده ام به گردِ خويش و هيچ كسي براي نرفتنم كاري نكرد تا بدانم كه هيچ كسي ، كس نمي شود و گم شدم عاقبت در آرزوي قندِ دروغين شهر كه همه بدان فريفته مي شويم .

قصه ام از كجا آغاز شد و به كجا رسيد و خواهد رفت ؟ سايه ي تنهايي خويش را در واژگاني كهنه و تكراري ادامه مي دهم و گويا سالهاست كه مرده ام .

مسيحا نفسي آمد و رفت ؟ باختم ،باختم هستيِ خود را

"هيچ نشانه اي از اينكه كمكي از جايي ميرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگهدارد ، ديده نمي شود ."

اين هستيِ مسخره ديگر حتي ارزشِ گريستن هم ندارد .

همچنان دست و پا زدنِ ديوانه وارِ دلِ خويش را مي نگرم كه خسته نمي شود از تلاشِ بيهوده اش و مي خندم به دلِ ساده ي خويش .!

آري ! پارو بزن ؛ چاره اي جز اين نداري . در افقِ چشمانِ من ساحلي نيست ولي در دستانِ خسته يِ تو پارويي هست .

·        بيداري ؟

·        _ نمي دونم ! چشمام بازه ... به گمونم همه خوابيم !

 

 

نوشتنها و در خود شكستنها و ادامه دادنها برايِ كسي بود كه مي پنداشتم مي آيد با اينكه رفته بود و رفت . مسيحا نفسي كه رفت و ... من هم رفتم

|+| نوشته شده توسط کرم خاکی در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390  |
 حرام است عشق

زمين
به دامن بانوی آفتاب آويخته است
نمی‌پرسند چرا
و گاليله جان به در برده است

همه‌ی قانون‌ها اما
مرا از تو دور می‌دارند
و پروا نمی‌كنند
از ستاره‌ی بی‌مدار.

حلال است
خونِ كبوتر
لب باغچه
به پای گل سرخ.

حلال است
خون گل سرخ
به پاي پير سرداری ابله
بيگانه‌ی نام گل.

حلال است قامت مردان
به چوبه‌ی بی‌جانِ دار

حلال نيست ولی
سروِ سيراب اندام تو
به آغوش زنده‌ی من.

زمين به دامن بانوی ‌آفتاب آويخته‌ست و
آفتاب به دامن بانوی كهكشان
و من
بر ابريشم خيال تو
بر گيسوان تو آويخته ام

مرا باز می‌دارند از تو
و پروا ندارند
از ستاره‌ی سرگردانِ بی‌مدار
كه نظم آسمان را بر آشوبد آخر...

حرام است عشق
و حلال است دروغ
شگفتا

منوچهر آتشی

|+| نوشته شده توسط کرم خاکی در سه شنبه یازدهم مرداد 1390  |
 8

دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من ؛
گر از قفس گریزم ، کجا روم ، کجا ، من ؟

کجا روم ؟ که راهی به گلشنی ندانم ،
که دیده برگشودم ، به کنج تنگنا ، من .
...
ز من هر آنکه او دور، چودل به سینه نزدیک ؛
به من هر آنکه نزدیک ، ازو جدا، جدا ، من !

نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا ، من .

ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد ؟
که گو یدم به پاسخ ، که زنده ام چرا من ؟

ستاره ها نهفتم ، در آسمان ابری ــ
دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من

بعضي واژه ها و مصرعها عين هستي منند !!!

روزهاي ننوشته ام كجايند ؟ آنها كه نانوشته رفته اند چگونه بازخوانمشان ؟

آهي بر حسرتي ... نشسته بر كنجِ دلم ؛ در گوشه ي دلم

چگونه برانمش ؟!؟

 

|+| نوشته شده توسط کرم خاکی در شنبه یکم مرداد 1390  |
 خورخه لوییس بورخس

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست


و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت


این‌که عشق تکیه‌کردن نیست


و رفاقت، اطمینان خاطر


و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند


و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند


و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت


سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز


با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه


و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی


که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست


و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری


که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.


بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی


به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد



و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی

...

که محکم هستی

...

که خیلی می‌ارزی


و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی


یاد می‌گیری.


|+| نوشته شده توسط کرم خاکی در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390  |
 
 
بالا